تبليغاتX
مسافر تنها
 وقتی

وقتی تو فکرت هستم زندگی رنگین کمونه

می رسم به اوج باورمی نویسم عا شقونه

وقتی تو فکرت هستم می رسم من به شقایق

اخرین بهانه ای تو برای گریه عاشق

وقتی تو فکرت هستم میشکنم بغض چشامو

می زنم دل وبه دریا همه شبامو

وقتی تو فکرت خزون دلم بهاره

میشینم تا که ستاره تو رو واسه من بیاره

|+| نوشته شده توسط دانی در جمعه سوم شهریور 1385  |
 

میدونم دستاتوکس دیگه میگیره

میدونم چشمات و کس دیگه میگیره

به من که میرسی همش شکوه گلایه

باز رسیدی به من اخ باز اه و ناله

میگی تنها بی تو فقط یه ستاره

میدونم حرفات باز دروغ دوباره

می دونی چرا؟ چون چشمات میگه ستاره

می دونم باز میری تنهام می زاری

با من تنها غمامو از سر میزاری

|+| نوشته شده توسط دانی در چهارشنبه یکم شهریور 1385  |
 

|+| نوشته شده توسط دانی در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385  |
 ایا به خدا می اندیشی؟

|+| نوشته شده توسط دانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 تک درخت
|+| نوشته شده توسط دانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 خدای من
خدای من ...........
در نگاهم فقط تو را ميبينم ...
فقط تو را ...
در خواب و در بيداري ... در هر حالي که باشم تو در برابر ديدگانم جاي داري ...
چشمها ، آينه دروني انسانهاست ... آينه قلب آنهاست
و حضور سبز تو ، نه فقط قلبم که تمام وجودم را پر کرده ...
بر چشمهايم خرده مگير ...
آنها فقط درونم را نشان ميدهند ...
درون مرا که از « تــــو » پر شده است ...
|+| نوشته شده توسط دانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 تنها
م
دلتنگی اینده ها
مهمان چشم می شدیمانند باران
گم میشدی در گریه های گاه گاهم
   می بافتی شعری از گلها
از رج به رج برق نگاهت در نگاهم

حالا تو دیگر نیستی تنهای تنها
من با نگاهی منتظر در ایستگاهم
من با نگاهی سر به زیر و خسته اما
در انتظار ان نگاه سر به راهم

|+| نوشته شده توسط دانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 سایه
سایه ام
کشیده میشود
روی سنگهای سخت
ولی
خوش به حال سایه ام چون لباسهای
او همیشه تازه است
|+| نوشته شده توسط دانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 تکراری از محال
  1. تکرار میکنم

گریستن را برای تو

تا تو تکرار شوی برای من

محال است اما این ارزوی تکراری

|+| نوشته شده توسط دانی در سه شنبه هفدهم مرداد 1385  |
 

پرستوی قشنگم

چرا باور نداری

من يه

عقابم.

تو به من می گی

ساکتی و سخت و پرغرور.

تو به فکر عشقی و وصال

من اما به فکر يک شکار.

عشق افسانه ست ــ

بخون قصهء فرار.

من يه عقابم ،تک و تنها

تو يه پرستوی رها

تو ناز و شلوغ و بی گناه

من اما ...

چرا باور نداری

من يه ، عقابم.

عقاب.

------

اين همه سياهی

پشت سبزی چشمانت

کاش می دانستم

از کجاست

سياهی

که مرا نمی خواهد رها کند.

حتی چشمان سبزت هم

سياه ست.

باز هم تباهی

--------

اين بغض کهنه دارد خفه ام می کند.

يک بغض عميق و کاری

دوستان در خوابم به بغضم نمک می پاشند.

بغض من روزی خواهد ترکيد

و آن روز روی گونه های خشکيده ام

که خاکش زير سيلی استبداد سفت و لگدکوب شده

همه گلها جوانه خواهند زد.

آری

بغض من روزی خواهد ترکيد.

آن روز ديگر

خواهم توانست فرياد بزنم

ديگر بغضی نيست که گلويم را بفشارد.

گلويم پوسيده شد از بس بيصدا ماند.

آری

حتما آن روز فرا خواهد رسيد

روزی که بغض من خواهد ترکيد.

 

|+| نوشته شده توسط دانی در شنبه چهاردهم مرداد 1385  |
 
 
بالا